یک روز دیگه دوباره به بغل دستیم گفتم یه خاطره طنز بگو. گفت : یه روز، بقیش سانسور ! تا همین جاش مجاز بود بگم ! گفتم : خیلی مسخره ای


چند وقت بعدش همون شخص داشت منو نصیحت میکرد، می گفت : اگر زن گرفتی چشاش سیاه بود، بگو...

 

طلای سیاه فقط چشــات ! اگر سبز بود بگو سوخت سبز فقط چشــات !

 

وقتی بی اعتنایی منو نسبت به حرف های عجیب غریبش دید گفت :

 

گوش بده ببین چی میگم ! همینارو بری مشاوره خانواده جمله ای ده هزار تومن ازت پول میگیرن !


منم گفتم :

 

عه، نه بابا، اگر قرمز بود چی؟

- مثــــــل آتیش جهــنـــــم ! آخه چشم قرمز نداریم که !


 بعضی وقتا یاوه گویی و گزافه گویی می کرد، که البته همه ما بعضی وقتا چِرت و پرت گفتیم. خود من هم بله، بعضی وقتا خیلی بی معنی رفتار کردم و یه جورایی چرت و پرت گفتم... ولی به فکر خودمون نیستیم لااقل به فکر مردم باشیم. بسه دیگه طَرَف چه گناهی کرده انقدر حرف بیهوده بشنوه؟ تازه مراجعه به مشاور خانواده خیلی امر مهمیه مسخره بازی نیست که...

 

البته یک نکته مهمی اینجا حائز اهمیت هست اونم اینه : شاید درس سر کلاس یا... خیلی بهش فشار آورده بود ! چون خودمم همچین تجربه ای داشتم، تا حالا شده از نگاه کردن به دیوار لذت ببرید؟ معلومه... اگر یک جزوه کلفت درسی مقابل شما باز باشه... شاید !